تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلت ٬
میتوان گفت که من چلچله لال توام ٬
مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف ٬
سخت محتاج به گرمای پر و بال توام . .
.
تکرار تکرار تکرار
امشب
دیشب
هر شب
نمی دانم به چه زبانی صحبت می کنم که نمی فهمی
نمی دانم به چه زبانی صحبت کنم که بفهمی
بیا حداقل مرگ احساسم را با هم جشن بگیریم
سلام
سلام به تویی که نگاهت را نمی شناسم
سلام به تویی که احساسات و نیازهایم برایت خنده دار و بی اهمیت است
بی حوصله تر از آنم که گلایه کنم
تنهاتر از آنم که تنهاییم را با کسی تقسیم کنم
حس میکنم کرمی هستم که در آرزوی پروانه شدن دور خود پیله تنیده
و حالا توی پیله خود زندانی شده ام
زندانی تنگ و تاریک و سیاه
با زندانبانی که هر روز بهم تاکید می کنه که این لیاقت منه
واقعا لیاقت من تنهایی ، ترس و تحقیره ؟
به یاد داری روزی می گفتی شاد کردن من خیلی راحته
پس حالا چی شده که با حرفهایت ناراحتم می کنی
دلبندم
اینجا من هستم و سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر حرفهای تو
من هستم تهی از زندگی و روزمرگی
خالی تر از همیشه با کلافی در هم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را هزارها بار با با نگاهم گفته ام
من هستم با آوازی که هرگز نشنیده ای
من هستم و سازی مبهم
این منم که مانده ام در پس اندوه
من هستم و گلی پرپر شده
من هستم و یکرنگی شکسته ام
در شهری دور مانده ام در انتظار هر لحظه که می گذرد
این منم
من
همان من قدیمی
پوپکی که شادی و امید درچشمانش موج میزد
پوپکی که مرگ تنهاییش را با تو جشن گرفت
نه گوشی شنوا دارم که برایش درد دل کنم
نه آغوشی که بهش پناه ببرم
شبهایی را به یاد میاورم که تنهایی خواب به چشمانم نمی آمد
ولی حالا هر شبم شده تنهایی و سکوت
این شبها را دوست ندارم
مرگ احساسم را دوست ندارم
دلم می خواهد فریاد بزنم
گوش کن
می شنوی ؟
سکوتم از هر فریادی بلندتر است
خوب من
بیا گذشته ها را به باد فراموشی نسپاریم
بیا باز عاشق باشیم
تنها چیزی که من میخواهم آغوشی گرم
و نگاهی عاشقانست
چه کنم که هنوز عاشقانه دوستت دارم
باز هم شبی با کابوس و وحشت گذشت
نمی دونم چی باید بگم
نمی دونم چی کار باید بکنم
دنبال چه عیب و ایرادی باید بگردم
چرا با اینکه می دونم این نوشته ها را هیچکس نخواهد خواند باز نمی توانم راحت بنویسم
شاید شرم ماتع می شه که خیلی چیزها را بازگو کنم
ولی چرا شرم
شرم از کی ؟
از چی؟
شاید این مشکل منه که با خودم هم راحت نیستم
کاش می تونستم حرفهایی را که توی دلم تلنبار شده بگویم
بارها به خودم میگم چرا حالا ؟
چرا حالا که حرکت نرم کودکمان را در درونم حس می کنم
چرا حالا که سراسر شوق تولد فرزندمان هستم
کاش هرگز دیشب نمی آمد
کاش پل اعتمادم به تو هرگز شکسته نمیشد
دلم خیلی گرفته
خدایا کمکم کن
راستی خیانت چه رنگیه ؟
سیاه ؟
سفید؟
نه باور نمی کنم
بهت شک نداشتم و ندارم
ایمان دارم تو راست می گویی ولی چرا نمی تونم آرام بگیرم
نمی توانم روحم را آرام کنم
بارها گفتم که نمی خواهم بری
وقتی هستی آرامم
آرامتر از مهتاب
آرامتر از نسیم
ولی وای به زمانی که ازم دور میشی
طوفانی می شوم
باور کن دوستت دارم
بیشتر از هر چیزی توی این دنیا
کاش می شد نری
((این وبلاگ تعطیل شد))
پاییز امسال چه زیباست
رنگها همه شفاف
نگاهها همه عاشق
انسانها همه دوست داشتنی
میبینی
چه ساده به زندگیم رنگ بخشیدی
دوستت دارم
به اندازه همه وجودم
پس دوستم بدار
به اندازه تمام تنهاییمان
که تا چند روز دیگر خواهد مرد
کیکی خواهیم خرید
جشنی خواهیم گرفت
خوب من
مرگ تنهاییمان مبارک
خدایا کمکم کن
تقدیم به کسی که با آمدنش بهم زندگی دوباره بخشید
مرا به آغوش گرمت راه بده
بیا چشمانمان را ببندیم
می خواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره می خورد
و
هر دو از فرط لذت در آغوش یکدیگر نفس نفس میزنیم
وجود نامحدود خداوند را با چشمانی بسته تصور کنیم
چشمانت را باز کن
لبهایمان از گرمی شهوت خشک شده اما گونه هایمان از اشک خیس
ما ساعتهاست که در آغوش یکدیگریم
ای تنها هم آغوش من
بیا که احساسم را برایت دست نخورده نگه میدارم
و جسمم را به لذت هیچ بوسه ای نمی فروشم
بیا که می خواهم وقتی دستانت را بر روی احساس پاکم میگذاری
از فرط لذت
قطره های اشک را بر روی گونه هایم ببینی
بیا تا با اشکهایمان بر احساسمان بوسه زنیم
و تمام روحمان را خیس کنیم
و اما نامت
بگذار در عمق نوشته هایم محفوظ بماند
به تویی که نمی شناسمت
نمیشناسمت
از تو تنها تصویری کمرنگ میشناسم
که از نزدیک ندیده ام
حرفها گفتم با تو
و جوابها شنیدم از تو
پیش تو آمدم
یک روز پر ز گریه آمدم
درهای زندگیم را گشودم و فقط تو را با من واقعی آشنا کردم
منی که با دستهای خود کتاب افسانه پوپک طلایی را بست
کنار آرزوهایم نشستم
من بودم که از درد گفتم
و غرق شدم در غصه
و تو بودی با آن نگاه ساکت
حیرانم
حیرانم
از آن نگاه گرم و آرامشی که به من هدیه کردی
و مات ماندم
از پیغام رمزآلود نصفه نیمه ات
خیلی آهسته به زندگی من آمدی
بی خبر ترکم نکن
بی خبر نرو و من را با این همه تنهایی و غم تنها نگذار
نه اینکه بی تو نخندم
نه
اما به خدا تمام خنده های خام بی خیال
به یک تبسم با تو نمی ارزد
چه روزهای زلالی
زمستان همه جا را سفید پوش کرده
دوست دارم کودکی شوم بی قید و شرط
بیا قایم موشک بازی کنیم
تو چشم بگذار و تا بی نهایت بوسه بشمر
و من
پشت دیوار دلتنگیم پنهان می شوم
میتوانی خیلی ساده پیدایم کنی اگر کمی بگردی
ولی نمیشود اخه چه کنم
که مدتهاست قایم شده ام به شوق پیدا کردنت
و تو در این سکوت سرد پیدایم نمی کنی
بیا و سر زده از پشت این همه آه پیدایم کن
بگو :سک سک
قول میدهم قلم بر زمین بگذارم و دیگر بخاطر فرار از غم نقاشی نکنم
تا حالا ازم نپرسیدی چرا نقاشی میکنم
میدونی چرا ؟
چون
وقتی تن دخترکان برهنه را رنگ میکنم فقط به یک چیز فکر میکنم
به دختری که با قلم من متولد میشود و به میل من خواهد مرد
کاش عشقی که به میل من متولد شد هم به میل من میمرد